به نام آرام

صندوقچهٔ نوشته های او

شنبه, ۹ مرداد ۱۴۰۰، ۱۱:۳۸ ب.ظ سفید
ایران!

ایران!

آخر این کاخ تعدی در شبی ویران شود

صبر ها لبریز و خشم مردمان اعیان شود

شیر هم باشی و سلطانی کنی با زور و جبر

جمع موری از برای کشتنت بنیان شود

روز ها و هفته ها و ماه ها در پی گذشت

می رسد سالی که هر ماهش به نامْ آبان شود

چون‌ رسد جان بر لب این مردم خونین جگر

بگذرند از مال و جان دادن همی آسان شود

می نویسم از حقیقت از مرارت از عذاب

می نویسم تا مگر ایران من ایران شود!

 

(سپیده. عادلی پور). (آرام)

 

۰۹ مرداد ۰۰ ۱۱ نظر
سفید

نا مرتبط

یه لحظه هایی هم هست

که خودتم میدونی داری چرت و پرت مینویسی

ولی نمیتونی قلم و کاغذ رو رها کنی...

۲۶ تیر ۰۰ ۱۸ نظر
سفید
دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ۰۹:۵۴ ق.ظ سفید

تن و جان و زر و سیمم متاعی کم بها باشد

تو که سلطان و دارایی ببخشا بر زر و سیمم

 

 

(سپیده. عادلی پور). (آرام) 

۲۱ تیر ۰۰ ۱۶ نظر
سفید
چهارشنبه, ۹ تیر ۱۴۰۰، ۰۵:۵۸ ب.ظ سفید
شوق

شوق

بیا ای چشمه ی جوشان

دوای مُلکِ دردم باش

به سیرابی مثالم کن

اَمان جانِ سردم باش

 

نه چون خورشید تابانم

نه چون مهتاب در گردش

به ویرانی شبیهم من

پرم از غم پر از خواهش

 

تنم در آتش عشقت

چو یک پروانه ی رقصان

درونم شعله می گیرد

نمی سوزد پیراهان

 

تو بارانی و جان بخشی

تو مفهوم جهان پرور

ببار و زنده ام گردان

سرآغازِ رهِ باور

 

اگر تیرم زنی جانا

به از بوسیدن دیگر

وگر مرگم دهی آن به

که بویم من تنِ دیگر

 

به اُنس خاک با جسمم

در آن روز تماشایی

و مرگ پیکری خسته

که بر زخمش تو بینایی

 

که جز رویت نخواهم تا

مگر یکدم روا گردی

وگر هم نا روا بودی

به شوقم بی هوا گردی

 

 

(سپیده. عادلی پور). (آرام) 

۰۹ تیر ۰۰ ۱۲ نظر
سفید
جمعه, ۲۸ خرداد ۱۴۰۰، ۰۵:۴۳ ب.ظ سفید
نمیدانم

نمیدانم

نمی‌دانم چطور شد که دوباره به سرم زد در خانه ی وبلاگی ام را باز کنم

فقط می دانم جای دیگری را نداشتم که بروم! می دانید جایی را نداشتم بروم یعنی چه؟

مثل همان وقت هایی که دلت می گیرد، مخاطبین موبایلت را زیر و رو می کنی تا شاید از بین صد ها شماره یک نفر را پیدا کنی که بتوانی با او کمی حرف بزنی اما..

یا آن وقت هایی که شاید حتی به یاد هم نمی اوریشان آن روز های کودکی ات

وقتی مادرت از فرط عصبانیت صورتش سرخ می شد و به پشت دستت می کوبید و تو با چشمان درشت اما کوچکت اشک می ریختی

خواهرت دستانش را دورت حلقه می کرد اما آرام  نمی شدی

آغوش خواهرانه داشتی اما باز هم جایی را نداشتی که بروی

میدانی چه می گویم؟

هزاران نوع دوا و درمان دورت می چینند اما هیچ کدام آنی که باید نیست!

و این صبر

که شاید دری باز شود

آشنایی بیابی

مادرت آغوشش را برایت بگشاید

ویا اتفاقی چشمت به درمان تمام این زخم ها بیوفتد

این صبر، کشنده است...

و قسمت غم انگیز داستان آنجاست

که  می‌توانی همانطور که اکسیژن را در درون ریه هایت فرو می بری مرده باشی...

 

 

+پی نوشت: نزدیک به 70ستاره ی روشن دارم

قول می‌دهم زود زود خانه ام را گرد گیری کنم و به پنجره ها روشنی بپاشم 

حوض را پر از ماهی های رنگی کنم

و زیر گل های پژمرده ام آب را باز بگذارم

شب که شد ستاره هایتان را دانه دانه می چینم و مهمان اتاق کوچکم می کنم تا کمی، روشنی قلمتان تاریکی ها را از یادم ببرد.

قول می دهم...

 

۲۸ خرداد ۰۰ ۱۶ نظر
سفید